تبليغاتX
DOKHTARI_ZIRE_BARAN -

DOKHTARI_ZIRE_BARAN

منتظر مهدی

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد

به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم

 مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند .

 اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ،

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌

 بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت

و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند

 مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش

 رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ،

 به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 2:39  توسط میعاد دلفی  |