تبليغاتX
DOKHTARI_ZIRE_BARAN

DOKHTARI_ZIRE_BARAN

منتظر مهدی

اگر فردا هرگز نیاید

اگر فردا هرگز نیاید

اگر می دانستم این آخرین باری است که تورا می بینم و تو برای همیشه به خواب می روی دعا می کردم که خداوند روح تورا نگه داشته و حفظ کند .

اگر می دانستم که آخرین باری است که تو را هنگام بیرون رفتن از خانه می بینم دستانت را در دستانم می گرفتم و یکبار دیگر صدایت می کردم.

اگر می دانستم آخرین باری است که صدایت را هنگام دعا می شنوم هر حرکت و هر کلمه ات را فیلمبرداری می کردم تا بتوانم هر روز این صحنه را مجدداٌ ببینم .

اگر می دانستم این آخرین باری است که تورا می بینم ، می توانستم یکی دو دقیقه وقت صرف کرده و به تو بگویم دوستت دارم به جای اینکه فکر کنم یا فرض کنم که تو حتماٌ می دانی که دوستت دارم .

ما اطمینان داریم که همیشه فردایی هست تا خطایی را جبران کنیم و همیشه یک ثانیه فرصت می خواهیم تا همه چیز را به حالت اولیه برگردانیم.

همیشه روز دیگری خواهد بود تا عشقمان را نسبت به دیگران ابراز کنیم ومطمئناٌ فرصت دیگری برای گفتن این که " چه کاری می توانم برایت انجام دهم ؟" وجود دارد .

اما اگر امروز تنها روزی باشد که برایمان باقی  مانده است ، آیا بهتر نیست همین امروزبه عزیزان خود بگوییم دوستشان داریم .

  پیر یا جوان بودن فرقی نمی کند ، امروز شاید آخرین فرصتی باشد که بتوانیم نزد محبوب خود باشید . پس اگر منتظر آمدن فردا هستید چرا این کار را امروز انجام ندهید ؟ چون اگر فردا هرگز نیاید قطعاٌ پشیمان خواهید بود که چرا از زمان باقیمانده استفاده نکردید تا به عزیزان خود لبخندی بزنید. پشیمان خواهید بود از این که سرتان این قدر شلوغ بوده که به کسی آنچه را که در آرزویش بوده ، نداده اید . پس امروز به عزیزان خود نزدیک شوید و در گوششان نجوا کنید : دوستتان دارم و همیشه برایم عزیز هستید . از زمان باقی مانده استفاده کنید تا بگویید "متاسفم" "لطفاٌ مرا ببخشید" "متشکرم " و "همه چیز مرتب است " .

در این صورت اگر فردا هرگز نیاید شما درباره امروز متاسف نخواهید بود.

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 2:46  توسط میعاد دلفی  | 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد

به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم

 مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند .

 اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ،

با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌

 بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند . ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت

و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند

 مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش

 رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ،

 به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 2:39  توسط میعاد دلفی  | 

 از نعمت هایی که داری سپاس گذاری کن

آیا تا به حال فکر کرده ای که از چه نعمت هایی برخوردار هستی ؟ ده دقیقه در روز را به این کار اختصاص بده و درباره همه چیز که در زندگی داری ، فکر کن .

یک تکه کاغذ بردار و نعمت هایت را بنویس : من می توانم راه بروم ، من می بینم، من می توانم غذا بخورم ، من می توانم راه بروم و آزادانه تفکر کنم ، من می شنوم ، من ....می بینی ؟ خدای مهربان و بخشنده که نعمتهای با ارزشی را به ما هدیه کرده است ؟ به راستی از خودت بپرس :چرا من باید سپاسگذار باشم؟ سعی کن دنیای درونترا درک کنی و واقع گرا باشی . برای هر چیزکوچک از خالق خود تشکرکن این گونه نعمت بیشتری را به دست می آوری . این قانون را اجرا کن تا به درستی آن پی ببری.

+ نوشته شده در  84/10/04ساعت 1:47  توسط میعاد دلفی  | 

ولادت حضرت عیسی (ع) بر تمام جهانیان مبارک باد

+ نوشته شده در  84/10/03ساعت 1:45  توسط میعاد دلفی  |